تحلیل کتابی از کارل رایموند پوپر
در ابتدا به معرفی ا ین مروج بزرگ دمکراسی در قرن ۲۰و آثار اودر حدود یک قرن زندگیش میپردازم
کارل رایموند پوپر در سال1902 میلادی در حومهی شهر وین در کشور اتریش، در یک خانوادهی یهودی که به مسیحیت پروتستان گرویده بود، زاده شد. دوران بلوغ او مصادف با سالهای دشوار جنگ جهانی اول بود. فقر و مسکنت اقشار وسیع مردم در سالهای پس از جنگ، او را به سوی اندیشههای سوسیالیستی سوق داد. مدت کوتاهی عضو حزب کمونیست شد، ولی به سرعت از آن روی گرداند. با این حال به اعتراف خود تا مدتها همچنان سوسیالیست باقی ماند و معتقد بود که اگر سوسیالیسم با آزادیهای فردی تلفیق پذیر باشد، باز هم سوسیالیست خواهد بود، زیرا که او آزادی را مهمتر از برابری میداند و اعتقاد دارد که اگر آزادی از بین برود، بین بندگان برابری هم باقی نخواهد ماند. پوپر در سال 1924 تحصیلات دانشگاهی خود را در رشتههای ریاضی و فیزیک به پایان رسانید و چهار سال پس از آن، موفق به اخذ دکترای فلسفه و روانشناسی از دانشگاه وین شد. از سال 1930 در رابطه با «حلقهی وین» قرار گرفت که محفلی از اندیشمندان اتریشی با گرایش فلسفی پوزیتیویستی بود. به توصیهی فعالین این محفل از جمله کارناپ، نخستین اثر فلسفی خود به نام “دو مسألهی اساسی نظریهی شناخت” را به رشتهی تحریر درآورد که بعدها در سال 1934 به صورت تلخیص شده، تحت عنوان “منطق پژوهش” منتشر و موجب شهرت علمی او گردید. این کتاب تأثیر قابل ملاحظهای بر روی اعضای «حلقهی وین» داشت و استدلالات آن موجب پارهای تجدیدنظرها در دیدگاههای اعضای این محفل شد. شهرت علمی پوپر به سرعت مرزهای زادگاهش را درنوردید و از دانشگاههای معتبر جهان به او پیشنهاد کرسی استادی داده شد. در سال 1937، یعنی یکسال پس از اشغال اتریش توسط ارتش نازی و اضافه شدن خاک این کشور به آلمان، کارل پوپر دعوت دانشگاه زلاندنو را پذیرفت و رهسپار این کشور گردید. وی در آنجا تا پایان جنگ جهانی دوم به پژوهش و تدریس مشغول بود و طی همین ایام که میتوان آن را عصر عروج توتالیتاریسم در اروپا نامید، دو اثر مهم خود "جامعهی باز و دشمنان آن" و "فقر تاریخگرایی" را که شالودهی فلسفه سیاسی او را میسازد، به رشتهی تحریر درآورد. خود وی در رابطه با این دو اثر تصریح میکند که آنها تلاش او را در مقابله با جنگ، در دفاع از آزادی و در مخالفت با نفوذ اندیشههای تامگرایانه و اقتدارطلبانه نشان میدهد و باید به منزلهی سهم او در فلسفهی سنجشگرانهی سیاسی و هشداری علیه خطر خرافات تاریخی قلمداد شود. |
جامعه باز و دشمنان آن [The Open Society and its Enemies] اثر کارل پوپر (1) (1902-1994)، فیلسوف انگلیسی اتریشی تبار، که در 1945 انتشار یافت. مؤلف رمز تاریخ اجتماعی را در تقابل «جامعه بسته» و «جامعه باز» میبیند. در جامعه بسته طبیعت و قرارداد یکسان شمرده میشود و روح انتقادی و تغییر افکار فرد نفی میگردد. جامعه باز، که دستاورد یونانیان است، «غیردینی» است و طبیعت و قرارداد از یکدیگر جدا و زمینه را برای روح انتقادی و رویکرد فردگرایانه فراهم میکند. این نوع جامعه وقتی که بیشتر جنبه تعارضی داشته باشد و کمتر حمایتکننده باشد، وسوسه حاکمیت بر کل شئون اجتماعی (توتالیتر) و بازگشت به جامعه بسته را باعث میشود. به نظر پوپر، افلاطون و هگل (2) و مارکس (3) «دشمنان» جامعه بازند و در هیئت معاصران با آنان درمیافتد. به نظر افلاطون، تغییر عین فساد است و از اینجا به طرح خیالی دولت «توتالیتر» و دارای سلسله مراتب و هماهنگی میرسد که از راه آموزش اجباری و جمعگرای طبقه حاکمه ثبات خود را حفظ میکند. از سوی دیگر چون "عدالت" دانستن ماهیت امور است، قدرت به دست فیلسوف میافتد؛ یعنی رؤیای بیمارگونه جامعه باز و بازگشت به جامعه بسته بر دانشی که به وجود میآید بنا میشود. و اما تازگی فلسفه هگل در این فکر نادرست است که تناقض فینفسه ثمربخش است و دیالکتیک با کاربرد استدلالی زبان فرق دارد. نتیجه چنین طرز فکری زیانآور است، زیرا از یک تناقض هرچیزی ممکن است استنتاج کرد. اما پیشرفت، مبتنی بر حذف احتمالات نادرست است و هگل این صفت احتمالی نظریهها را انکار میکند و نظامی «کلگرا» و ابطالناپذیر و نظریهای سیاسی- تاریخی میسازد که به نظر پوپر منشأ مردمگرایی فاشیستی است. کتاب فقر تاریخگرایی (4) که 1945 منتشر شد میخواهد، به نام ایمان به سرنوشت تاریخ بشری، نظریه اصلاحطلبی (رفورمیسم) (5) را رد کند. در اینجا، انتقاد از حسرت مرتجعانه بر گذشتهها با انتقاد از امیدهای انقلابی توأم میگردد. امیدهای انقلابی بر محور دو نوع استدلال تاریخگرایانه ساخته شده است. نوع اول، که «ضدطبیعت» است، بر این فکر مبتنی است که نمیتوان روشهای علوم مادی را در علوم اجتماعی به کار برد و چون در تاریخ بشر، امور تغییرناپذیر وجود ندارد، نمیتوان به قوانینی دست یافت که در همه ادوار معتبر باشد. پیچیدگی جامعه مانع جداکردن عوامل آزمایشی میشود. تجربه را نمیتوان تکرار کرد و مشاهدهگر که به عالم شیء مورد مشاهده تعلق دارد، بیطرف نیست و شیء را تغییر میدهد. از این مطالب، رئوس بدیعی استنتاج میشود که «شهودی» و «کلگرایانه» است. نظر نوع دوم «طبیعتگرای افراطی» است. بنابر این نظر، میتوان «نیروهایی» را که در تغییر اجتماعی در کارند کشف، و «قوانین تحول» نظام و قوانین «پویای» تاریخ را تقریر کرد. پوپر در مقابل آن چنین استدلال میکند: هدف علم این است که پیشبینیهای مشروطی را فراهم کند؛ ولی چون جامعه نظام بستهای نیست، نمیتوان از آن پیشگوییهای درازمدتی استنتاج کرد. جامعه بشری فرایندی بیهمتاست و بنابراین وجود قانون در آن ممکن نیست. میتوان گرایشهای مربوط به شرایط خاصی را توصیف کرد، اما ممکن نیست که این شرایط اساس پیشبینی باشد. هر پیشگوییای با ایجاد واکنشهایی در حادثه پیشبینی شده «اثر اودیپی» دارد. اما خطاست اگر چنین نتیجه بگیریم که جامعهشناسی محکوم به ابهام است. جامعهشناسی نیز مانند فیزیک قادر به پیشبینیهای مشروط است. روش تجربی در علوم اجتماعی نیز کاربرد دارد، این روش مستلزم رفتار تغییرناپذیر طبیعت و یکسانی کامل تجربهها نیست. با شیوه یک بخشی باید سعی کنیم، بدون آنکه الگوی نظری و واقعیت را به هم درآمیزیم، قوانینی به دست آوریم که برخی از حوادث را شامل نمیشود. تمیز میان علوم نظری و تاریخی در علوم طبیعی نیز معتبر است، به شرط آنکه نسبت به تبیین مسائل، پیشداوری نداشته باشیم. هدف علوم اجتماعی جستجوی نتایج غیرعمدی از اعمال اجتماعی عمدی است. گفتگو با مارکس در این کتاب از خواندن انتقاد از تاریخگرایی معلوم میشود. پوپر نگرش انتقادی انگیزشهای اخلاقی مارکس را میستاید. اما به نظر او، مارکس تعهد اخلاقی را در خود سرکوب میکند. تاریخگرایی او به نظریههای اقتصادیاش که بعضاً علمی (یعنی ابطالپذیر) هستند لطمه میزند. مارکس به خصوص استقلال امور سیاسی را نفی میکند و به نقش نهادها و تعادل قدرتها در جامعه دموکراتیک عقیده ندارد.
1.KarlPopper 2.Hegel3.Marx4.ThePovertyofHistoricis 5.reformism
دکتر علی محمد کاردان
برگرفته ازسایت کتاب نیوز
